X
تبلیغات
رایتل

آدرس جدید

سه‌شنبه 6 دی‌ماه سال 1390 ساعت 08:58 ق.ظ

از این به بعد اینجا می نویسم : http://rocketman.blogsky.com



THE END

پنج‌شنبه 19 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 06:20 ب.ظ

گاه ، حس می کنم بازگشته ام،

به روزهای خوش گذشته، به گذشته های خیلی دور،

به زمانی که کودکانی بیش نبودیم ... به دوران جوانی ...

روزگار، چه بی نقص می نمود ... به خاطر داری ؟

روزهای بی پایان جوانی و سرخوشی،

خورشید، همیشه گرم و فروزان ... زندگی، آسان و بی دغدغه

نمی دانم، انگار همین دیروز بود،

و باقی عمرم به نمایشی می ماند ...


یاد آن روزهای خوش گذشته بخیر...

آن روزها که بدی ها اندک بود،

آن روزها گذشت، باز اما حقیقتی برجاست،

خوب که می نگرم، در می یابم که هنوز دوستت دارم


نمی توانی زمان را بازگردانی،

و آب رفته به جوی را ...

تأسف بار نیست ؟

ای کاش تنها یک بار دیگر به آن زمان باز می گشتم،

به دوران خوش بازی های کودکانه ...

دیگر چه سود از نشستن و افسوس گذشته را خوردن ؟

وقتی می توانی گوشه ای آرام بگیری و لذت زندگی را در کودکانت ببینی 

نمی دانم، انگار همین دیروز بود،

خوب است، کناری بنشینی و تن به این جریان سپاری ...


چرا که این روزها نیز، در گذر از رودخانه بی بازگشت زمان

بخشی گران مایه از زندگیند ...

روزهامان همه از دست رفته اند، اما هنوز چیزی باقیست ...

خوب که می نگرم، در می یابم که تغییر نکرده ام ...


یاد آن روزهای خوش گذشته بخیر ...

آن روزها که بدی ها اندک بود، 

آن روزها گذشت ... باز اما، حقیقتی برجاست،

خوب که می نگرم، در می یابم که هنوز دوستت دارم

هنوز دوستت دارم،

هنوز دوستت دارم ...





031

شنبه 7 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 12:03 ب.ظ

خِئلی چیزا منو یاد اون روزا میندازه که باهم بودیم . خِــئلی چیزا . یکی ش همین تنهایی ِ. 

030

دوشنبه 2 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 08:34 ق.ظ

صادقانه بگم -جدایی نادر از سیمین- رو اونقدری که -درباره الی- رو دوست داشتم، نداشتم. شاید بخاطر اینکه یه جاهایی از سادگی و واقعیت دور شده بود. ولی بعضی سکانساش خیلی واقعیت ها رو خوب نشون میداد. دو جای فیلم منو خیلی تکون داد، یکی اونجایی که اومد و دید پدرش از تخت افتاده رو زمین و تلاشی که بعدش کرد و بلندش کرد گذاشت رو تخت و یکی دیگه ام اونجا که داشت پدرش رو حموم میکرد. شاید چون این دو وضعیت رو خودم داشتم انقدر تاثیر گذاشت روم. بعضی سکانس های دادگاه هم برام یادآور روزایی بود که گذروندم . و از خونسردی ظاهری که بازیگر نقش اول مرد داشت خیلی خوشم اومد واسه اینکه می تونستم بفهمم که خونسرد نگه داشتن ظاهر چقدر میتونه سخت باشه. بازیگر نقش دوم مرد عـالی بود به نظرم. بازیگر نقش اول زن هم دوست داشتم خیلی سرد، بی احساس و قاطع (در ظاهر)، چرا در ظاهر ! برای اینکه من فکر کردم هنوزم حاضر تا یه جاهایی کوتاه بیاد اما هدفش رو فراموش نمیکنه. خیلی بیشتر از اینا میشه حرف زد راجع به این فیلم و هم حوصله میخواد هم تخصص که جفتشم ندارم. فقط خواستم از فیلمی که لذت بردم ازش برای شما بگم. 


فیلم پیشنهادی : (Rain Man (1988-Hollywood

029

شنبه 30 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 05:37 ب.ظ
دیشب بارون می بارید، از همون بارونا که هیچوقت باهم نرفتیم زیرش. تو همون خیابون شلوغه بودم. دست فروشَ رو که دیدم بغض کردم، یاد دل دلِ خریدن ... ! مستِ مست برگشتم خونه از اون حالا که میدونی . فردا تولدمِ و امشب هیچکس قرار نیست ساعت دوازده بغلم کنه، هیچ کیکی قرار نیست خورده بشه و هیچ بغضی قرار نیست بشکنه . فردا تولدمِ، هیچ اتفاق خاصی قرار نیست بیافته. 

028

شنبه 23 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 06:00 ب.ظ

من دوست داشتم و تو دوست داشتی ، من می خندیدم و تو می خندیدی ، من می شکستم و تو می شکستی ! اما هیچ وقت " ما " نشدیم . چیزی کم بود ، شاید هم زیاد . 

027

چهارشنبه 20 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 07:33 ب.ظ

تویِ تک تکِ لحظه هامون، 

تو قدم به قدمِ راه رفتن هامون، 

تو نُت به نُتِ آهنگها و 

تو هر پُکِ سیگاری که باهم کشیدیم  

دوسِت داشتم . 

 

 حالا،

تویِ قطره قطره ی تنهاییم، 

تو پلک به پلکِ بی خوابیم،  

تو فریاد فریادِ تکخونی هام و 

تو هر بغضی که قورت می دم 

دوسِت دارم.  

 

از پشتِ آجر آجرِ این دیوار دوسِت دارم.

026

جمعه 21 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 12:20 ق.ظ

مستی و راستی ؛ وقتی آشغالای دور و برت زیاد بمونن ، بوی گند میگیرن .

4000N

شنبه 8 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 08:29 ب.ظ

آره حالم خوبه . آخه چه سوالیه که می پرسی ؟ معلومه ناراحتم ولی خوب میشم . بله رفت . چیز خاصی نگفتیم . بله وسایلش رو هم جمع کرد و برد . من نمی دونم . احتمالا با تاکسی . حالا که نمی تونم بعدا میرم . بله همه چیزشو جمع کرد و برد . دیگه گاهی وقتا نمیشه دیگه . درسته ولی اشتباه بود از اول . نه بالاخره نزدیک پنج سال بود . نه . به کسی فعلا چیزی نگو . آره صبح باید برم . باشه . شب بخیر .

025

سه‌شنبه 28 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 06:48 ب.ظ

کثافت کاریای تورو دوست دارم . وقتی می شینی پای اون تابلوهای لخت . وقتی قلمو رو بر میداری می دونم که قرار یه گند تازه بزنی . تو همه چیزو به لجن می کشی . حرفی ام توش نیست این روزگار بوم خودتِ . برین توش.

 

 

پی نوشت: پست قبلی رو برداشتم . از همه کسایی که کامنت گذاشته بودن خیلی معذرت می خوام. دلیلش هم خیلی ساده س . چون قرار نیست یک نفر بفهمه که من کی ام . اگر اون پست رو می دید می فهید. شرمنده .

   1       2       3       4    >>