X
تبلیغات
رایتل

029

شنبه 30 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 05:37 ب.ظ
دیشب بارون می بارید، از همون بارونا که هیچوقت باهم نرفتیم زیرش. تو همون خیابون شلوغه بودم. دست فروشَ رو که دیدم بغض کردم، یاد دل دلِ خریدن ... ! مستِ مست برگشتم خونه از اون حالا که میدونی . فردا تولدمِ و امشب هیچکس قرار نیست ساعت دوازده بغلم کنه، هیچ کیکی قرار نیست خورده بشه و هیچ بغضی قرار نیست بشکنه . فردا تولدمِ، هیچ اتفاق خاصی قرار نیست بیافته.