X
تبلیغات
رایتل

014

پنج‌شنبه 26 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 08:06 ق.ظ

یه قطره خون چکید رو برف و فهمیدم که آره اوضاع خرابه رفیق . خودمو کشوندم یه گوشه و تکیه دادم به دیوار سعی کردم جلوی خونریزی رو بگیرم ولی خیلی احمقانه بود . هیشکی دور و برم نبود . یه نیم ساعتی گذشت و حسابی کرخت شده بودم . شروع کردم به نوشتن واسه خونواده ام . هی مثل اینکه یه صداهایی میاد ! آره ، خود حرومزاده شونن . بهتره خودمو بزنم به مردن . دارن نزدیک و نزدیک تر میشن ، داره میرسه بهم . ببین آشغال باور کن من مرده ام بیخیال اون تیر خلاص شو و از من یکی بگذر . رسید بالا سرم . جوون اون مادر هرزه ت بی خیال من یکی شو بذار دوباره بتونم خونواده ام رو ...