X
تبلیغات
رایتل

002

پنج‌شنبه 28 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 10:16 ق.ظ

امروز همش به خودم گفتم یادت نره ، یادت نره . صبح که از خونه زدم بیرون و رفتم تو یه کافه نشستم برام فرق نمی کنه کجا باشه چون زیاد با " کافه ی همیشگی " حال نمی کنم. قهوه می خورم ، آره ایتالیایی ، اسپرسو ، لاته ، و هر چی که باشه برام فرق نمی کنه که حتما " همون قهوه ی همیشگی "رو  بدم بره پایین . همینجور که داشتم روزنامه های امروز می خوندم هی با خودم تکرار می کردم یادت نره ، یادت نره . از کافه زدم بیرون و یه سیگار از یه بابایی قرض کردم و برام فندک روشن کرد و منم یه نگاه کردمش گفتم تو باید آدم خوبی باشی بعدم خندید و رفت ، همینجور که می رفت با خودم می گفتم آدمای خوب هنوزم پیدا می شن پس یادت نره ، یادت نره . هی عاشق این هوای سرد و کثافتم اصلا انگا همه چی داره دست به دست هم میده واسه امروز؛ پس یادت نره ، یادت نره . تا ظهر تو خیابونا چرخیدم و گشنه م شد یکی از رفیقام بهم زنگ زد که امروز برنامه ت چیه ؟ منم بهش گفتم و اونم کلی حال کرد و بهم گفت : پس پاشو بیا بریم باهم ناهار بخوریم و بعدشم تا آخرش با هم باشیم . گفتم آره ، اینجوری خعلی بهتره ! اینجوری یادمم نمی ره . خلاصه ناهارو خوردیم و  کلی چرت و پرت گفتیم و خندیدیم . همینجوری که می خندیدم با خودم می گفتم یادت نره ، یادت نره ! خلاصه تا غروب با هم ول چرخیدیم و حرف زدیم غروب که شد کم کم موقعش بود . بالاخره یادم موند که امروز باید قاطی یه عده آدم دیگه چندتا شعار و بد و بیراه بار یه آدم دیگه بکنیم و یه وقتی بگذرونیم.  اینجوری روزمو گذرندوم و برگشتم خونه لم دادم جلو تلویزیون . کلی هم با خودم حال کرده بودم که یادم نرفت .  

 

خوب شد امروز غروب یادم موند وگرنه کلی حوصله م سر می رفت.